ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

166

معجم البلدان ( فارسى )

دربارهء اين شعر كثيّر كه مىگويد : اربع فحىّ معارف الاطلال * بالجزع من حرض فهنّ بوال « 1 » ابن سكيت گويد : حرض در اينجا دره‌اى است از « قنات » در دو ميلى مدينه . ذو حرض [ ح ر ] نيز دره‌اى است نزديك « نقره » از آن بنى عبد الله پسر غطفان كه از آنجا تا معدن « نقره » پنج ميل است و زهير در شعر زير آن را خواسته است كه : أمن آل سلمى عرفت الطّلولا * بذى حرض ، ما ثلاث مثولا تلين ، و تحسب آياتهنّ * عن فرط حولين رقّا محيلا « 2 » حرض [ ح ر ] ريشهء آن در لغت به معنى كسى كه اندوه ، او را فرو خورده . نام شهرى در آغاز يمن در سمت مكه است كه حرض پسر خولان پسر عمر پسر مالك پسر حمير در آنجا فرود آمد و زمين به نام او خوانده شد . اين جايگاه اكنون ميان خولان و همدان است . حرف [ ح ] ريشهء آن در لغت به معنى حبّ الرشاد ( تخم سپندان ) بدبختى مقابل سعادت . و شناسه از ريشهء « حرفه » است كه ضد رستگارى مىباشد . نام روستايى در بخشهاى انبار است . بدانجا نسبت دارد بو عمران موسى پسر سهل پسر كثيّر پسر سيّار و شّاى حرفى است « 3 » . او از اسماعيل پسر غلبّه و از يزيد پسر هارون و جز اين دو روايت دارد . ابن السّماك بو بكر شافعى از وى روايت دارد . او در ذيقعدهء 278 درگذشت . حرف [ ح ] نيز تپه‌هايى سياه و بلند است . نصر گويد : به گمان من منزلگاه بنى سليم باشد . حرقات [ ح ر ] با قاف و تاى دو نقطه در پايان : نام جايگاهى است . حرقم [ ح ق ] ريشهء آن در لغت به معنى پشم قرمز است . نام جايگاهى است . حرقه [ ح ق ] با قاف : نام بخشى در عمان است . بدانجا نسبت دارد ابو الشعثاء جابر پسر زيد يحمدى ازدى حرقى « 4 » يكى از پيشوايان سنّى از ياران عبد الله [ 244 ] بن عباس . تبار او از « حرقه » است . او را جوفى با جيم وفا نيز گويند ، زيرا چون به بصره شد در قبيلهء ازد بصره در جائى فرود آمد كه آن را « درب الجوف » مىناميدند . او از ابن عباس و از ابن عمر روايت دارد . عمر بن دينار از وى روايت كند . او به سال 93 درگذشت . حرك [ ح ] نام جايگاهى هست . عبيد الله پسر قيس الرقيّات چنين مىسرايد : انّ شيبا من عامر بن لؤيّ * و فتّوا منهم رقاق النّعال لم يناموا اذ نام قوم عن الوت * ربحرك ، فعرعر فالسّخال « 5 » حرلان [ ح ] با نون پايانين : بخشى در غوطهء دمشق است كه در آنجا چند ديه مىباشد و در آنها گروهى از اشراف بنى اميه زندگى مىكنند . حرمليّه [ ح م ى ى ] حرمل گياهى است . نام ديهى از انطاكيه است . حرم [ ح ر ] « حرمان » لقب مكه و مدينه است . نسبت به حرم « حرمى » [ ح ] ( با كسر حاء ) و مؤنث آن « حرميه » بر خلاف قياس آمده است . به گفته مبرد در كتاب كامل . « حرمى » نيز گفته‌اند كه گويا به حرمت خانهء كعبه نظر داشته‌اند . « حرمى » نيز مطابق قاعده آمده است . روايت كنندهء حرمى ( به كسر ) چنين گواه آورده است : لا تأوينّ لحرمىّ مردت به * يوما ، و لو ألقي الحرمىّ في النّار « 6 »

--> ( 1 ) . بنشين و ياد بود ويرانه‌هاى « جزع » از « حرض » را زنده بدار كه آنان نابود شده‌اند . چ ع ج 1 ، ص 121 ، س 16 و 2 : 890 : 6 . ( 2 ) . آيا از آل سلمى آن ويرانه‌ها را شناختى كه در « ذو حرض » بر پا ايستاده‌اند ؟ . ( 3 ) . ش . ش : 3133 نقل از انساب : 164 ، تاريخ بغداد 13 : 48 ، عبر 2 : 60 ، لسان الميزان : 619 ، شذرات 2 : 172 ، تهذيب التهذيب 10 : 348 ، مشتبهه 1 : 226 ، ميزان الاعتدال 2 : 206 ، تقريب التهذيب 2 : 248 . ( 4 ) . ش . ش : 717 ، نقل از انساب : 144 و 165 ، لباب 1 : 312 و 358 ، البداية و نهاية 9 : 103 ، تهذيب التهذيب 2 : 38 ، اثير 4 : 129 ، طبقات شيرازى : 188 ، خلاصه تهذيب الكمال : 50 ، شذرات 1 : 101 ، طبقات الحفاظ : 28 ، تقريب التهذيب 1 : 122 ، طبقات ابن سعد 7 : 179 ، تذكرة الحفاظ « 1 » : 72 ، عبر 1 : 107 ، تتمة المنتها : 116 ، زركلى 2 : 104 ، دايرة المعارف بستانى 2 : 188 ، تاريخ بخارى قسم 2 : 204 ، تاريخ الثّقات : 93 . ( 5 ) . همانا شيب از قبيلهء عامر بن لوى و جوانانى از ايشان با كفشهاى نازك كه به هنگام خفتن ديگران در « حرك » و « عرعر » و « سخال » بيدار مىماندند . ( 6 ) . به « حرمى » جاى نده هرگاه بر او گذشتى هر چند در آتش افتاده باشد .